اینک انتظار فرسایش زندگی ست.

بخواب هلیا!

تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است، به من، و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد.من دیگر نیستم، نیستم تا که به جانب تو بازگردم و با لبخند-که دریچه یی ست به سوی فضای نیلی و زنده ی دوست داشتن-شب را در دیدگان تو بیارایم، نیستم تا که بگوییم گنجشک ها در میان درختان نارنج با هم چه می گویند. جیرجیرک ها چرا برای هم آواز می خوانند و چه پیامی سگ ها را از اعماق شب بر می انگیزد.

دود دیدگانت را آزار می دهد.

قماربازها گرد میز چوبی سنگین نشسته اند و حامیان پیگیر تکرار مسائلند. تو می دانی که این رسم کهنه شهرستانها ست. شهرهایی که کافه های تمیز ندارند. شهرهایی که بازارهایش بوی ماهی شور و پیاز و سیر می دهد، بوی دیوارهای مرطوب بیگانه با آفتاب. باران زمین ها را گل آلود می کند....

 

اینک انتظار فرسایش زندگی ست. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت تا بگویی. زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

 

-         خسته شده یید آقا؟

-         من؟ آه ... بله... شاید.

-         با من یک استکان مشروب می خورید؟

-         متشکرم ... نمی دانم ... بله.

-         باز هم حرف می زنید آقا؟

-         من؟ من حرف می زنم؟ اشتباه نمی کنید؟

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید