سرباز

تکه های ذهن او در فضا آفشته بود.

برف و باد بی رحمانه به دیوار  فلزی میخورد.

و دیواری که پنجره هایش شیشیه ندارد شاهد ماجراست.

دو زانو  به زمین نشسته...........

پلک نمیزنه.............

بیرون از اونجا پره از سگ

حالش از هر چی سگه به هم میخوره

من دیگه خسته شدم

صدایی بلند شد..............

تکه های ذهن او بر سقف اتاقک نشسته

اسلحه افتاد

و سرباز مرد.

م.ادب

از امروز نوشته های خودمو مینویسم .

سرباز اولیش بود!

/ 1 نظر / 3 بازدید
حميد

متن جالبيه ولی درکش يه کم سخته اگه ميشه يه کم در موردش توضيح بديد. آيا اون سرباز خودکشی کرده به خاطر اون سگها؟