او
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦ : توسط : مجتبی ادب

همه نشسته بودند

کنار هم

و او نیز بین آنها بود

و چه خوب مینگریست

به چهره هایی که به عشق نگاه میکردند

و چه مهربان مینگریست

نوبت به من رسید

وای که میدیدم چه میبیند

این احساس لعنتی دست از سرم بر نمی دارد

در چشمان من خیره شد

و من اشک ریختم

و از من رو برگرداند

و من فهمیدم چرا

و باز هم اشک ریختم.

م.ادب