رد پای خدا
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ : توسط : مجتبی ادب

دیشب رویایی داشتم :

خواب دیدم بر روی شنها راه میروم ،

همراه با خود خداوند .

و بر روی پرده شب

تمام روز های زندگیم را ، مانند فیلمی میدیدم .

همانطور که به گذشته ام نگاه میکردم ،

روز به روز از زندگی را ،

دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد ،

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت ،

آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم .

در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت ...

اتفاقا ، آن محلها مطابق با سخت ترین روز های زندگیم بود ،

روزهایی با بزرگترین رنجها ، ترسها ، دردها و ...

آنگاه از او پرسیدم :

" خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم .خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها

گذاشتی؟ "

خداوند پاسخ داد :

" فرزندم ، ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود .

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،

نه حتی برای لحظه ای ،

و من چنین نکردم .

هنگامی که در آن روزها ، یک رد پا بر روی شن دیدی ،

من بودم که تو را به دوش کشیده بودم ...