من از این خسته ام که می بینم
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ : توسط : مجتبی ادب
روز های بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند و بی فرجام
از فغان نگفته ها انبوه

روزگار سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن ، گشتن
سالخوردن ، به کوچه های غریب
تیغ افسوس بر فراغ آوردن

من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست

من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست

روزهای دروغ و صد رنگی
پوچ و خالی ز دل سپردن ها
روز گار  پلید و دژخیمی
بر سر دار ، یار بردنها

روزگار هلاک بلبلها
جغد ها را به شاخه ها دیدن
روز هایی که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگیدن

من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست

من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست

هیچ سیزینه یی ز باغی نیست
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست