اوس کریم خیلی هوامونو داره!!
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ : توسط : مجتبی ادب
« پشت پنجره »

جاني کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالي براي ديدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به جاني داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي جاني به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جاني وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم کرد. وقتي سرشو بلند کرد ديد که خواهرش  همه چيزو ديده ... ولي حرفي نزد.

روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالي بيا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولي سالي گفت: " مامان بزرگ جاني بهم گفته که ميخواد تو کاراي آشپزخونه کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟" ... جاني ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت :" متاسفانه من براي درست کردن شام به کمک سالي احتياج دارم" سالي لبخندي زد و گفت:"نگران نباشيد چونکه جاني به من گفته ميخواد کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟"... اون روز سالي رفت ماهيگيري و جاني تو درست کردن شام کمک کرد. 

چند روزي به همين منوال گذشت و جاني مجبور بود علاوه بر کاراي خودش کاراي سالي رو هم انجام بده. تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سالي اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!"

************ ********* ********* ********* ***

گذشته شما هرچي که باشه، هرکاري که کرده باشيد.. هرکاري که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و...) هرچي که هست... بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده. همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده. اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده... فقط ميخواد ببينه تا کي به شيطان اجازه ميديد به خاطر اين کارا شما رو در خدمت بگيره!

بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه.