سوخته دلان
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ : توسط : مجتبی ادب

منو عشق آسمونيت منو اون نا مهربونيت منو حرفاي نگفته منوکشته زخم دوريت

منو باور نگاهت منو حادثه هاي خامت من و تو و ياد و خيالت

من و تو خاطرهامون من و تو همه نگامون

نشدم جدا يه لحظه من اسير لحظه هامون

گفتي نمي خواي بموني کنارم برو ديگه باهات کاري ندارم

واسه عشق آسمونيتون همه مهربوني تو دلم جايي برات ندارم

گفتم نمي خواي ببيني کي هستم  همه زندگيمو پاي تو بستم

بيا خستم منتظر نشستم نگو مستم قلبمو شکستم

يادته شباي پر غم و غصته نمي خواستم ببينم اشک چشاتو

حالا نيستي ببيني دارم ميميرم واسه ديدن يه لحظه خندهاتو

همه زندگيم بود به پاي تو بودن نفسم بود براي تو

ولي راحت کردي تو فراموشم فکر کردي شمعمو من تموم مي شم

سرت شلوغه آخه وقت نداري همگاني شدي تو که شان نداري

تو که مي گفتي چيزي کم نداري وقتي با مني هيچ وقت غم  نداري

پس ديدي زير پات له شدم تو مه شکنو منم مه شدم

مي خوام باهم باشيم هنوز تا ابد اگه اين دستو نبردم بريم دست بعد

يادته شبهاي پر غم و غصته نمي خواستم ببينم اشک چشاتو

حالا نيستي ببيني دارم ميميرم واسه ديدن يه لحظه خندهاتو