صدای وزوز
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤ : توسط : مجتبی ادب

وزوز گوش، احساس شنیدن مداوم سوت، زنگ زدن یا صدای هیس مانند در گوش ها برای مدت طولانی است. شدت آزاردهندگی و کیفیت آن می تواند در طی زمان یا در افراد مختلف متفاوت باشد. امکان رخ دادن وزوز در یک یا هر دو گوش وجود دارد و حتی ممکن است در فواصل منظم، قطع و وصل شود. گاهی بلندی وزوز آنقدر زیاد است که موجب تداخل در زندگی روزمره، تمرکز فرد و یا شنیدن اصوات دیگر می شود.

برخی مبتلایان نیز گزارش می کنند که صدای وزوزشان شبیه به ضربان قلب است. در این حالت، احتمال درگیری عروق خونی وجود دارد. فشار خون بالا، اتساع عروق یا تومورها می توانند موجب تقویت صدای ضربان قلب در گوش شوند. ضمناً این نوع وزوز ممکن است در نتیجه مسدود کردن مجرای گوش نیز شنیده شود.


 
 
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : مجتبی ادب

به سمت ماندنت راهی نمیشوی چرا


 
 
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ : توسط : مجتبی ادب

به هر دری می زنم عزرائیل پشتش است

و بعد

طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را

به کدام سقف بیاویزم....


 
 
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مجتبی ادب

ادامه بی حسی و حرکت غیر ارادی در اطراف لب بالایی.

عدم وجود حس خوب. حس ترس یا کلافگی.


 
 
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مجتبی ادب

ادامه کرختی در تمام طول شب و امروز صبح.

پ.ن. تبدیل احساس خوب به ترس خفیف.

م.ت.ر.م


 
کرختی
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مجتبی ادب

امروز تمام مدت لب بالایی من تا گوشه لب بی حس بود. بی حس و شاید کم حرکت.

این بی حسی گاهی با تکانهای ضعیف در ناحیه زیر بینی همراه میشه و چند باری هم لب پایین رو درگیر کرده.

حس جدیدی بود ولی چندان بد هم نبود.

دوستش داشتم و کلی باهاش حال کردم.


 
حس غریب
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مجتبی ادب

چه حس غریبیست 
مثل حس خلاء
              حس خالی بودن 
                              حس تهی بودن
                                          حس دوست داشتن
                                                          بدون دوست داشته شدن
حس فریب خورده ای که 
                        به درگاه خدا چنگ می اندازد
                                                     شاید همه چیز دروغ باشد


 
مرد خود پرست
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ : توسط : مجتبی ادب

این مرد خود پرست

این دیو، این رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روی من و

خیره در منست

***

گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟

مشتی زدم به سینه او،

ناگهان دریغ

آئینه تمام قد روبه رو شکست .

حمید مصدق


 
 
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ : توسط : مجتبی ادب

 

-         خسته شده یید آقا؟

-         من؟ آه ... بله... شاید.

-         با من یک استکان مشروب می خورید؟

-         متشکرم ... نمی دانم ... بله.

-         باز هم حرف می زنید آقا؟

-         من؟ من حرف می زنم؟ اشتباه نمی کنید؟


 
سلامممممم
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ : توسط : مجتبی ادب

برش گردودندم دوبارهههههههههههه.

وبلاگ من. مطالب من.

صفحات من.


 
بهار غریب
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ : توسط : مجتبی ادب

بهار غریب
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد


حمید مصدق


 
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ : توسط : مجتبی ادب

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر و
یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت
با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
. بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
. و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم هستی... که خیلی مبارزی. و میآموزی و میآموزی...
با هر خداحافظی یاد میگیری.


خورخه لوییس بورخس


 
سکوت و من
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : مجتبی ادب
اگر فریادی سر دهم

برفراز اندوهی که می شناسم 

و اسراری که می دانم 

مطمئنم که کسی هست که این بار را

با من به اشتراک گذارد .

ما هر دو شبیه همیم
 سکوت و من !
 
فرصتی خواهیم تا در مورد امور گپ زنیم
 حتما راهی پیدا خواهد شد .
هنگامی که کودکان خندیدند همیشه از لبخندشان می ترسیدم !
پس چشمانم را بستم تا دیگر نور را نبینم و صدا را پنهان کنم .

 ما هر دو شبیه همیم

سکوت و من !

می شنوم فریاد برگی راکه از درختی بر زمین می ریزد.
انعکاس اصواتی که مرا می خوانندو کسی که اینجا نیست !
ما هر دو شبیه همیم
 سکوت و من !
باید با هم گپی بزنیم
 می دانم که راهی پیدا خواهد شد 

 


 
 
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : مجتبی ادب

چه می شد اگر
لحظه ای
دمی
آرام
رام
می نشستی روی آن صندلی خالی
که همیشه خیال تو روی آن نشسته است
.....
قدسی قاضی نور


 
 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : مجتبی ادب

چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهر آمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری ؟
چند بار
دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری


 
← صفحه بعد